I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up
handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary
I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned
I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you
I asked God to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me
I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful
I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things
I asked God to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea
امروز داشتم تو خونه زبان می خوندم که یه دفعه یکی با بلند گو توی محوطه یه چیزایی به زبون مالایی می گفت.من داشتم برای خوردن ناهار می رفتم رستوران(ساعت ۶!) و بیرون ساختمان دیدم که حسابی دود بلند شده! چند تا از دوستام رو دیدم و اونا گفتن که این دود نیست سم پاشیه! چون دنگی یکی از دانشجو ها رو زده!غلظت سم بالا بود و ما سریع محوطه رو ترک کردیم.حالا یه توضیحی در مورد دنگی(dangi) بدم:
دنگی حشره اییه که کمی از عنکبوتای کوچک بزرگتره و طولش حدودی اندازه یه بند انگشته.پشتش سیاه و راه راهای سفید داره وبسیار خطرناکه!سال پیش جون یکی از بچه های ایرونی اینجا رو گرفت.علائم این گزندگی درست بعد از گزیدگی با تب و معمولا دل درد همراه هست که اگه تا یک دو روز بعد گزیدگی به دکتر نریم و پادزهر استفاده نشه مرگ حتمیه!در بعضی موارد بعد دو روز با عوض کردن خون می تونن بیمار رو نجات بدن ولی اگر از سه روز بگذره دیگه الفاتحه!میگن سمش رو کارکرد ریه اثر میذاره.محل زیست این پشه بیشتر جاهای جنگلی جنوب شرق اسیا و افریقا و... هست. کسایی که تو این جور جاها زندگی می کنین،تب رو بسیار جدی بگیرید.
حیاط پر ز بوی سیب بود
و پدر و مادر، شب بیدار،ومن هم
دیوار همسایه دیوار به دیوار بلند و
درخت تاک ما بر ان کمنداست
کنار حوض حیاط ، عطر دود می امد
غوغایی بود،اه،سماور ذغالی مادر
نسیمی ،ماه را درحوض حیاط می لرزاند
وانعکاس لرزش ان بر دیوار بلند،تاک کمند
برگها میرقصند و من هم و نسیم
سیبی از روی درخت می چینم
و ماه را با ان در حوض شکار می کنم،
رقص دیدنی اب و ماه بر دیوار،بعد شکار
هیچ کس نگران نیست،ماه سالم است
سپس ، حمله ابر به زیر پر ماه
صحنه زیباست ولی پدرم بر می خیزد
مادرم میخندد،پدرم میترسد!
چاره ترسش ،یک بارانی است ،می پوشد
ماه خفته است،بروی بالش ابر
باز هم در حوض غوغاست،غوغا
تاریک است ولی میبینم
حوض پر از دایره لرزانست
بوی چای و عطر خاک،بارانست
مادر با اواز پدر رقصانست
انصافا زیبا می خواند،پدر را می گویم
بارون بارونه زمینا ترمیشه
پدرم راست می گفت
زمینها همه تر بودند در انشب ، همه خیس
گلنسا جون هم تو شالیزار بود،و خیس....
اکنون پدرم در خاک است،
لیک خاطره بی باک است
حمله خاطره چون ابر به زیر پر ماه
چشم من نمناک است،خاطره بی باک است
چاره این همه درد،همه از تاک است
حوض من اکنون پیاله کنیاک است
پر ز گردی حوض قدیم، از باران
گردیه حوض جدید،سبب ،چشم اب است،
اشک من ازاد است
شب ،شب مهتاب است
پدرم در خوابست،مست مستم من
می خوانم،مستی ام درد من رو دیگه دوا نمی کنه....
من نیز چون پدر راست می گویم...
چشم من نمناک است،خاطره بی باک است...

