This is how business is done!

 
 
Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"
Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of
the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as
a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents
than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!
 
 

وسرمم خلوت شده!

 

 

اقا ما فعلا از این امتحان راحت شدیم وسرمم خلوت شده به نسبت.دیگه به صدای مارمولک های تراسم هم عادت کردم و بدون اغراق میگم صدای بلبل لواسون رو به یادم میارن!ای تهران،لواسون،پاتوق،درخت بید،رودخونه،و بچه ها یادتون به خیر... از امروز ایشالا دیگه زیاد اپ می کنم و با اتفاقاته اینجا(البته اگه خبری بشه!).اخه مگه میشه خبری نشه؟!(چرا خوبم میشه!اگه همش تو سوییت باشی وبیرون نیای!)...اتفاقا چند روز هم تو سوییت موندم ولی باز این عکس که جز اتفاق هم میشه حسابش کرد رو گرفتم!! (بابا کم اوردم...){این گفتگوی من و درونم بود!}


  

پروانه رو کف کردین!رفتم طبقه پایین و این رو دیدم!بزرگیش به اندازه حداقل سه تا کف دست بود! و بسیار بسیار قشنگ! واین عکس هم از فاصله حداقل دو متری گرفته شده! و طبق چیزی که شنیدم همراه داشتن این پروانه ها در فرودگاه کی.ال جرم هست و قاچاق محسوب  میشه!(لازم به گفتن هست که نمایشگاه پروانه ها در کی.ال جزء جاهای دیدنی هست،البته خودم هنوز ندیدم!). اینجا پر از سنجابهای پرنده هم هست(به قول دوستم: مونگا!) و به وفور یافت میشن وبه دلیل سرعت زیادشون نتونستم ازشون عکس بگیرم! به امید خدا تا چند وقت دیگه میرم جزیره تیومان(که به قول یه توریست امریکایی از جزایر هاوایی هم قشنگتره!!)و عکسا و حاشیه هاش رو هم میذارم.    فعلا...

پی نوشت: مشکل باز شدن عکس در تمام پست های قبلیم حل شد و میتونید اونها رو ببینید.خالی از باحالی نیستن!

 

 

اکنون خدایی در من رقصان است

 

 

چنین گفت زرتشت     :

 

    خرد ما اینگونه می خواهد : بی خیال ، سخره گر ، پر خاش جوی ....

    درست است که ما عاشق زندگی هستیم / اما نه از آن رو که بدان خو کرده ایم /

    بل از آن رو که خو کرده ی عشق ایم ./

   عشق هیچ گاه بی بهره از جنون نیست/ اما جنون نیز هیچ گاه بی بهره از خرد نیست./

    و نیز، به گمان ِ من ، که اهل زندگی ام /

   پروانه ها وحباب های ِ صابون وهر آنچه در میان ِ آدمیان ازجنس  ِ آن هاست با شادکامی

   از همه آشناتر اند /

    دیدار پرواز ِ این رَوانک ها ی سبکبال  ِ دیوانه وار نازک تن ِ پُر جنبش زرتشت

    را به گریستن و 

    نغمه  سرایی می انگیزد ./

    تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند ./

    و چون ابلیس ام را دیدم  ، او را جّدی و کامل و ژرف و با وقار یافتم . /

    او جان ِ سنگینی بود ./ از راه  ِ اوست که همه چیز فرو می افتد./ 

    با خنده می کشند نه با خشم ! خیز تا « جان ِ سنگینی »  را بکشم ! /

    چون راه رفتن آموختم ، به دویدن پرداختم ./

    چون  پرواز کردن آموختم ، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم. /

     اکنون سبکبار ام ! / اکنون در پرواز / اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش /

     اکنون خدایی در من رقصان است ./


 

                                                               "  فریدریش نیچه  "

 

 

نوستالژی های یک کلاس

        

 

یادش به خیر! یادته مهدی؟ یادتونه بچه ها؟؟البرز،۷/۲ ،مهدی جای

نشستن بچه ها و خودمون رو یادت بیار،هر کی الان یه جای دنیا!این

 عکس رو روزی تصور کن که مرحوم دزفولیان اومده بود تو کلاس و در

 کنار سید موسوی ایستاده بود و داشت به قضیه سرود ملی البرزمون!

اعتراض می کرد! و سید موسوی بعدش بی خیال درس دادن شد و در

 مورد خوب بودن این کارا بحث کرد.یادت هست؟!و البته صحنه های بی

 شماری رو میتونی تصور کنی...و همه پر لذت... من با دیدن این عکس

 دیوانه شدم!