حکم این کثافتا چیه به نظرتون؟؟

عین خبر و میارم چون ایران فیلتر هست این سایت:

50 روز تجاوز افغانی ها به دختر بی پناه ایرانی

مادر این‌ دختر که‌ دیروز در شعبه‌ چهارم‌ دادیاری‌ دادسرای‌ جنایی‌ تهران‌ حاضر شده‌ بود، گفت‌: چند روز قبل‌ از این‌ حادثه برادرم‌ در شهرستان‌ فوت‌ کرد و من‌ مجبور شدم‌ به‌ شهرستان‌ بروم‌، به‌ همین‌ خاطر دخترم‌ زهرا را که‌ کمی‌ عقب‌افتادگی‌ ذهنی‌ دارد، به‌ یکی‌ از اقوام‌ نزدیک‌ سپردم‌ ولی‌ روز دهم‌ تیرماه‌ حدود ساعت‌ سه‌ بعدازظهر زهرا برای‌ خرید پفک‌ از خانه‌ خارج‌ شد و دیگر برنگشت‌. وقتی‌ به‌ من‌ خبر دادند بلافاصله‌ به‌ تهران‌ برگشتم‌ و از پلیس‌ درخواست‌ کمک‌ کردم‌.
زهرا که‌ بسختی‌ می‌توانست‌ صحبت‌ کند، به‌ دادیار سبحانی‌فر گفت‌: ساعت‌ سه‌ بعدازظهر رفتم‌ بیرون‌، یک‌ پیکان‌ سفید که‌ دو تا آدم‌ توش‌ بود، به‌زور سوارم‌ کردند و درها را بستند هر چی‌ مشت‌ زدم‌ به‌ شیشه‌ در باز نشد. بعد چاقو را گذاشتند زیر گلویم‌، مرا بردند به‌ یک‌ خانه‌. یک‌ زن‌ پیر آنجا بود، مریض‌ بود مس‌رد. شب‌ به‌ من‌ قرص‌ دادند، خوابیدم‌ بعد صبح‌ که‌ بیدار شدم‌ پاهام‌ درد می‌کرد.
زهرا که‌ با یادآوری‌ خاطرات‌ گذشته‌ دچار هیجان‌ شدیدی‌ شده‌ بود و لکنت‌ او هر لحظه‌ بیشتر می‌شد، از ناراحتی‌ به‌ گریه‌ افتاد.
مادرش‌ گفت‌: بچه‌ام‌ را نابود کرده‌اند. در مدت‌ 50 روز هر شب‌ و هر ساعت‌ او را به‌ یک‌ نفر می‌دادند و پول‌ می‌گرفتند، همه‌ آنها افغانی‌ بودند.
زهرا که‌ عصبانی‌ شده‌ بود، گفت‌: 20 نفر بودند. نه‌، بیشتر بودندأ یکی‌ می‌آمد می‌رفت‌، دوستش‌ می‌آمد، یکی‌ همه‌ پول‌ها را می‌گرفت‌!
دادیار سبحانی‌فر گفت‌: اگر آنها را ببینی‌ می‌شناسی‌?
زهرا گفت‌: بله‌، بله‌.
بعد به‌ دستور سبحانی‌فر شش‌ متهم‌ افغانی‌ را به‌ اتاق‌ آوردند. زهرا با دیدن‌ آنها صورتش‌ را در هم‌ کشید و رویش‌ را از آنها برگرداند و گفت‌: همه‌ اینها بودند، کار بد کردند مرا بردند زیر میز، پاهایم‌ درد می‌گرفت‌.
پدر زهرا گفت‌: روزی‌ که‌ زهرا را بردند، ما همه‌ جا را دنبالش‌ گشتیم‌ بعد به‌ پلیس‌ خبر دادیم‌. مدتی‌ بعد زهرا به‌ خانه‌ تلفن‌ کرد و گفت‌ که‌ او را دزدیده‌اند. ما هم‌ از روی‌ شماره‌ تلفنی‌ که‌ به‌ خانه‌ زنگ‌ زده‌ بود، با کمک‌ پلیس‌ به‌ جست‌وجو پرداختیم‌ و ماموران‌ پس‌ از چند روز متوجه‌ شدند که‌ آنجا یک‌ ساختمان‌ نیمه‌کاره‌ است‌.
پدر زهرا گفت‌: پلیس‌ یک‌ مرد افغانی‌ را در این‌ ساختمان‌ دستگیر کرد، اما او از وجود دختر ربوده‌ شده‌ اظهار بی‌اطلاعی‌ کرد و در تمام‌ مدت‌ بازداشتش‌ هیچ‌ حرفی‌ نزد، تا اینکه‌ چند روز بعد دوباره‌ زهرا تلفن‌ کرد ولی‌ این‌بار هیچ‌ شماره‌ تلفنی‌ روی‌ صفحه‌ تلفن‌ ما نیفتاد. زهرا به‌ ما گفت‌ که‌ یک‌جای‌ دور است‌.
مادر زهرا هم‌ گفت‌: یک‌ بار یک‌ افغانی‌گوشی‌ را از دست‌ زهرا گرفت‌ و به‌ من‌ گفت‌ که‌ دخترت‌ را دزدیدیم‌ باید پول‌ بدهید تا او را آزاد کنیم‌.
من‌ گفتم‌ هر چقدر پول‌ بخواهید می‌دهم‌، فقط‌ دخترم‌ را به‌ من‌ برگردانید او مریض‌ است‌. ولی‌ دیگر خبری‌ از آنها نشد.
بازجویی‌ از همان‌ مرد افغانی‌ که‌ دستگیر شده‌ بود ادامه‌ یافت‌ و بالاخره‌ اعتراف‌ کرد و گفت‌: زهرا را مردی‌ به‌ نام‌ عزیز تاجیک‌ معروف‌ به‌ عزیز افغانی‌ به‌ من‌ داده‌ بود. من‌ هم‌ بعد از یک‌ شب‌ زهرا را به‌ افغانی‌ دیگری‌ به‌ نام‌ یونس‌ دادم‌ و او را به‌ ویلای‌ یک‌ دکتر در دربندسر بردند.
بعد از شناسایی‌ ویلا در منطقه‌ دربندسر فشم‌ ماموران‌ به‌ آنجا رفتند، اما یکی‌ از افغانی‌ها با دیدن‌ ماموران‌، زهرا را به‌ اتاقی‌ زیر شیروانی‌ برد و چاقویی‌ را زیر گلویش‌ گذاشت‌ و دهانش‌ را بست‌ و تهدیدش‌ کرد: «اگر صدایت‌ دربیاید و ماموران‌ پیدایمان‌ کنند تو را می‌کشم‌.»
بدین‌ ترتیب‌ ماموران‌ پس‌ از بازرسی‌ ویلا موفق‌ به‌ پیدا کردن‌ زهرا نشدند و برگشتند، اما چند روز بعد بار دیگر ماموران‌ صبح‌ زود به‌ همان‌ ویلا رفتند و به‌ درون‌ ویلا هجوم‌ بردند و این‌ بار زهرا را که‌ در یکی‌ از اتاق‌ها زندانی‌ شده‌ بود، پیدا کردند و نجاتش‌ دادند. درون‌ ویلا جز زهرا هیچکس‌ نبود. ماموران‌ اطراف‌ ویلا کمین‌ کردند و نیمه‌های‌ شب‌ شش‌ مرد افغانی‌ را دیدند که‌ وارد ویلا می‌شوند، بسرعت‌ از کمینگاه‌ها بیرون‌ آمدند و همه‌ مردان‌ افغانی‌ را دستگیر کردند.
متهمان‌ دیروز در حضور دادیار سبحانی‌فر منکر ربودن‌ و تجاوز به‌ زهرا شدند، اما زهرا که‌ انکار آنها را دید از عصبانیت‌ فریاد می‌کشید و با سیلی‌ محکم‌ به‌ گوش‌ و صورت‌ آنها می‌کوبید و می‌گفت‌: «تو بودی‌، تو من‌ را اذیت‌ کردی‌، دوستت‌ کجاست‌? بعد رو به‌ صدیق‌ )یکی‌ از دستگیرشدگان‌( کرد که‌ پیراهن‌ سبزرنگی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و گفت‌: تو پول‌ها را می‌گرفتی‌ و دوستا نت‌ را می‌آوردی‌، پول‌ها کو دوستانت‌ کو?
بعد با کمک‌ پدر و مادرش‌ به‌ زور او را روی‌ صندلی‌ نشاندند و آرام‌ کردند. مادر زهرا گفت‌: بچه‌ام‌ کینه‌یی‌ شده‌ است‌ و با دیدن‌ این‌ نامردها دچار تشنج‌ می‌ شود. اینها فکر می‌کردند چون‌ دخترم‌ لکنت‌ دارد و عقب‌مانده‌ ذهنی‌ است‌، نمی‌تواند آنها را شناسایی‌ کند. این‌ بی‌ وجدان‌ها دخترم‌ را خیلی‌ اذیت‌ کرده‌اند، چندبار به‌ او قرص‌ اکس‌ داده‌اند تا بی‌حال‌ شود.
زهرا گفت‌: یک‌ بار از بالای‌ کوه‌ مرا هل‌ دادند پایین‌، افتادم‌ توی‌ رودخانه‌ بعد گفتم‌ دست‌ها و پاهام‌ درد می‌کنه‌، به‌ من‌ قرص‌ بدهید ولی‌ یک‌ قرصی‌ به‌ من‌ دادند که‌ بلند شدم‌ رقصیدم‌. بعدش‌ چندتایی‌ ریختند سرم‌ و به‌ زور لباس‌هایم‌ را درآوردند. همه‌ بدنم‌ کبود بود هر وقت‌ مرا می‌فروختند یا اجاره‌ می‌دادند، کتکم‌ می‌زدند. من‌ نمی‌خواستم‌ اذیتم‌ کنند می‌گفتم‌ بسه‌ بسه‌، چقدر پول‌ می‌خواهید? بگذارید برم‌ پیش‌ پدر و مادرم‌ ولی‌ آنها می‌گفتند: پدر و مادرت‌ مرده‌اند دیگه‌ باید برای‌ همیشه‌ پیش‌ ما بمانی‌.
با دستگیری‌ شش‌ متهم‌ افغانی‌ مشخص شد یکی‌ از آنها به‌نام‌ عزیز که‌ در واقع‌ او روز اول‌ زهرا را با اتومبیل‌ ربوده‌ و فروخته‌ بود، فراری‌ شده‌ و به‌ افغانستان‌ رفته‌ است‌، اما چند روز قبل‌ به‌ ایران‌ برگشته‌ و به‌ اتهام‌ اقامت‌ غیرقانونی‌ در شیراز دستگیر شده‌ است‌ که‌ دستور انتقال‌ وی‌ به‌ تهران‌ صادر شد.
دادیار سبحانی‌فر گفت‌: در حال‌ حاضر این‌ شش‌ نفر را به‌ اتهام‌ آدم‌ربایی‌، قوادی‌ و ارتباط‌ نامشروع‌ و اقامت‌ غیرقانونی‌ در کشور بازداشت‌ می‌کنم‌ و دستور داده‌ام‌ تمام‌ افغانی‌هایی‌ که‌ در مدت‌ 50 روز اخیر از این‌ دختر سوءاستفاده‌ کرده‌اند شناسایی‌ و دستگیر شوند.


--------------------------------------------------------------------------

مهدی،سارا ،رضا و مخالفین اعدام، حکم این کثافتا چیه به نظرتون؟؟!

منبع

پ.ن:لطفا سئوالات خود در مورد دانشگاه را در قسمت نظرهای وب

 مطرح نکنید و به ایمیل من بفرستید.

خانه از پای بست ویران است...

 

 

 

 

 

عذاب وجدان نگذاشت بخوابم.شاید از خوشگذرونیهایی که تو این مدت کردم و گفتم اگر این سطرها رو بنویسم از نقطه دیگری از دنیا ابی روی اتش وجدان باشه حتی برا چند لحظه.اون ور در میهنم جوانانی ازاده،چون دلارام ها،مجیدها،احمدهاوبسیاران دیگر در زندان پلیدان و جرم گفتن حرف حق.همیشه در زندگی از مرده خوری بدم اومده و میاد واز فکر اینکه فردا روزی ازادی به وطنم بیاد و من چونان یک مرده خور،از حاصلش استفاده کنم ،تهوع می گیرم.شاید تو ایران هم کم نباشن کسانی که به مفت خوری،کبک زیستی،فرصت طلبی و در یک کلمه ،پستی عادت کرده اند و بی شرمانه در اینده رنگ عوض می کنند.این ها هم که وقاحت رو دیگر از حد گذروندن.روز به روز بیشتر و در کمال بی شرمی. با خودم گفتم بابا دیگه یه جا  کوتاه میاد ولی هویت اصلی سنگ پای قزوین سوراخ ها هستند که نه کم و  نه زیاد،بلکه شالوده و ذات اون هستند.ایراد از احمدی نژاد گرفتن و تقصیر ها را گردن او انداختن عجیب ترین چیزی است که شنیده ام.تحریم کنندگان انتخابات را به بدترین شکل ممکن زیر سئوال  بردن،خنده دار تر از موضوع بالاست.و نه اینکه احمد باطبی نازنین در  دوره خاتمی در جزایر هاوایی به خوشی مشغول بود؟؟!!و صدها مورد اینچنینی و نه کم که بسیارند.نه عزیز من،مشکل کجی یک ساختمان به ریشه ان بر میگردد نه ایراد گرفتن به در و پنجره و پیکر ان.ایراد برکارگر بیچاره گرفتن که این کجی حاصل کار توست و معمار طرح، ناظر بر بیداد،و خود بیدادگر.شاید در این فکر هستند که مرور زمان این کجی را از بین ببرد!ولی وقتی با گذشت زمان جوانان بیدادگری چون قاضی مرتضوی و...به وجود می ایند و عجبا که همه انها ،چونان اهنی  ،جذب اهنربای مسند قدرت می شوند،امید بر این اصلاح بسی  دورتراست از امید به راست شدن برج پیزا .در این کشور هر کسی ساز خود را میزند(و صد البته ساز زدن بهتر از خمودگی و مردگی و بی سازی کبک صفتان ).در این برج کج که ساز زن و خموش در ان جمعند و این سازبازان همه تنها دلسوزان برجند وا اسفا که اگر برج فرو ریزد و همه در هنگام خواب خرگوشی در ان از بین بروند هیچ تضمین و دلسوزی وجود نخواهد داشت که معمار بیگانه،بنا را خوب بر پا کند.ای کاش همه نوازندگان با ساز خود هارمونی زیبایی که نقص اساس را تداعی کند بنوازند و ایراد بر طاق و در و هشتی را پس از ساختن  اساس این بنا بگذارند.بد دردیست که:

خانه از پای بست ویران است

 خواجه در بند نقش ایوان است

 

 

 

قسمتی از دیالوگ فیلم شاهکار شب یلدا...


قسمتی از دیالوگ فیلم شاهکار شب یلدا:

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...! هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...! پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...! داد نکش...! آه و ناله هم نکن...! صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
 

انتظار...

 

بر می گردم
قطرات مرکب،حول محور زمان
روی دفترم
سرگیجه گرفته اند.
و موریانه ها
تندیس چوبین پله های انتظار را
با صدای خش خش خزان
در سرم ،
وحشیانه می جوند.
روی سطح صافی از نسل تازه ی درخت
لکه های مرکب همچنان حول محور زمان...
روی پله های انتظار...
... نفت را سر کشیده ام
چه خورشیدی
چه خورشیدی
ساعت درونم چه روشن است.
آسمان و اوج انتظار

از دوست نازنینم:نغمه