پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست؟

.

.


http://www.twellsphoto.com/HandSky.jpg


.

.

.

یکی از مهمترین درسهایی که تو این مدت  آموختم اینه که زندگی مثل هندسه نیست!یعنی اصل به معنیه بدیهی در کار چرخ گردون نیست.بله از بین دو نقطه فقط و فقط یک خط راست عبور می کنه  ولی تو زندگی آدم میتونه ببینه صدها خط راست هم می تونن از بین دو نقطه عبور کنن! خیلی وقتها از روز روشن تر هست که فلان چیز باید اتفاق بیفته!ولی نمیفته. به همین سادگی.و خوب درست برعکس چیز غیر بدیهی و دور از انتظار که سهله،غیر ممکن هم وجود نداره و ممکن هست اتفاق بیفته! از کار مه و خورشید در عجبم که بدیهیاتی هستند که فعلا نقض نشدن ولی حساب کتاب زندگی ما فاز جدایی داره.به وقوع نپیوستن این بدیهیات شک رو به آدمی تلقین می کنه.کی گفته که قانون زندگی همیشه منطقیه!؟ دوستی درنظرات  پست قبلی نوشته بود:

پادشاهی از شهر می گذشت، عارفی را دید، از عارف پرسید، جمله ای برای من بگو وقتی که شادم، غمگین شوم و بر عکس! عارف گفت:“این نیز بگذرد “.
من هم پایه ام! بله این نیز بگذرد ولی به چه قیمتی بگذرد؟؟
به قیمت یک ابهام در مسیری که برای رسیدن به هدف لازم باشد؟!چون برای انتخاب مسیر زندگی و قدم در راه ان نباید هیچ شکی داشت تا استوار رفت ولی اگر شک ایجاد شد سرعت کندتر و راه بی لذت تر میشه .بحث اینکه چه مشکلی پیش اومده نیست.شاید دغدغه ای باشه برام به بزرگی یک اشتباه در مسیر زندگی. به اینکه راهی رو و جهانبینی رو که انتخاب کردم و دارم درست هست یا نه؟ دو سال قبل تصمیم به تغییر بنیادی و اساسی تو خودم گرفتم و مسیر زندگیم رو به کل تغییر دادم و الان با دیدن برخی نتایجش شک در من ایجاد شده شاید تو این دوسال مثل میرزا حسینعلی قصه معروف صادق هدایت(مردی که نفسش را کشت) ، تغییر مسیر دادم،ولی درست برعکس  میرزاحسینعلی.
از مثلا دوران عیش و نوش! (که شاید بی شباهت به سه روز آخر عمر میرزا حسینعلی نبود! )به مسیری مثلا مثبت با مشخصات کاملا متفاوتی پا گذاشتم و با دیدن نتایج شاید ملولم! و شاید کمی کم صبر و بی طاقت. امیدوارم مرور زمان سریعتر به من ثابت کنه راه این دو سال اخیرم درست بوده و گرنه واقعا نمی دونم چی میشه...واقعا نمی دونم...

.
.
.

دوران غیر قابل توجیه من...

.

.

.



از خودم بدم اومده،شدید.اگر قرار باشه مثلا یه سختی یا فشار امتحان ها و درس بخواد مانع نوشتن من بشه که شدید بهش علاقمند هستم و این طور هم شد پس اگر بخوام یه روز جدا با زندگی درگیر بشم باید اون رو ببوسم بذارم کنار.دوره سخت امتحان ها تموم شد و حاشیه های زیادی برام داشت و درسهای زیادی.که ازین به بعد تو پستهای کوتاهی میذارمش.ولی حداقل اینکه این دوران ننوشتن برای خودم شاید از بقیه پستهام حرف بیشتری برای گفتن داشته باشه و در گیر شدن شدن در تلخ و شیرینی ها باشه و به شک به بعضی از اعتقاد هام ختم شد.دیدن اتفاقاتی که به هیچ عنوان توجیهی براش نداشتم و ندارم باعث شد راحت نتونم نیمه پر لیوان رو ببینم و رو همین حساب بد در دوران شک و تردید غوطه ورم.هنوز در شک (با ضمه!) و شک (با فتحه! )هستم .شاید کم کم خودم رو پیدا کنم که واقعا در شک نتوان زیست...


پی نوشت: از همه عزیزایی که اومدن به وب یا نظر دادن واقعا ممنونم .






نهاد بی قرار هستی

 . 

.


چند روز قبل  دوتا ناراحتی وحشتناک داشتم که یکیش خبر بدی بود و اون یکی یاسی وحشتناک.صبح فرداش از خواب بلند شدم برای کلاس رفتن.هوای اینجا یکی از بهترین هواهای کره زمین بود انروز و قرار بود تاییدیه خبر بد رو امروز بشنوم.هوا انقدر مطلوب بود که گفتم خدا اگر قراره به ف.ا.ک برم چقدر خوبه که در این هوا باشه و می تونه لذت بخش باشه! خبر بد اول بعد تموم شدن کلاس به خبر خوش استحاله یافت و عصر، اون یاس به امیدواری کامل تبدیل شد در فاصله کمتر از یک روز تغیر فاز صدو هشتاد درجه سرعت تغیرات دنیا رو نشون میداد به شکلی عجیب که واقعا هیچ چیز پایدار نیست.روزی یاس و غم بی اغراق در حد زجرکش شدن و روز بعد نقطه مقابل.در این مورد ها هیچ چیز بهتر از این نیست که یه گذری به دوران وحشتناک گذشته در آرامش اکنون بریم. 


پی نوشت:وارد امتحانهای نهایی دارم میشم و برای مدتی نمی تونم آپ کنم هر چند که از این روش بدم میاد .من عشق نوشتن هستم و اینکه بهانه ای برای انجام ندادنش داشته باشم رو بر نمی تابم ولی چه کنم که جبر زمان هم بد چیزیه.

 


.

.

یک پیر بچه یا یک بچه پیر؟!

 

این پیرمرد از هیچگونه حرکت ناشایست علیه رقیب خود ابایی ندارد. و جدا  هر حرکتش علیه اباما  به نفع این سیاه دوست داشتنی تموم میشه.سارا پیلین هم که از این پیر دنیا دیده بدتر! عشق به قدرت چه چیزهایی رو که بر باد نمیده!

منبع