چگونه یک پارادایم شکل می‌گیرد؟


گروهی از دانشمندان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان  و بالای نردبان موز گذاشتند. هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند. پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را کتک می‌زدند. پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم وسوسه‌ای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.
دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها را جایگزین کنند. اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمی‌دانست چرا؟ اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود. میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند. آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از 5 میمون جدید بود که با اینکه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی که بالای نردبان می‌رفت را کتک می‌زدند.
اگر امکان داشت که از میمون‌ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می‌رود را کتک می‌زنند شرط خواهیم بست که جواب آن‌ها این خواهد بود:  «من نمی‌دانم!»
این جواب به نظر شما آشنا نمی‌آید؟!

معرفی یک گنجینه فارسی

http://www.arabianbusiness.com/images/magazines/arabianbusiness.com/web/BBC_thumb.jpg


الان داشتم برای اولین بار برنامه فارسی بی بی سی رو می دیدم. انصافا و بدون اغراق احساس می کنم کاملترین و بهترین و بی طرفترین برنامه به زبان فارسی هست تا به الان، که بحث زود قضاوت کردن نیست که اثباتی است بر مشت نمونه خروار .  مسعود بهنود هم برنامه ای دارد در آن. امشب برنامه ای در مورد انقلاب ایران داشت ومصاحبه با سلامتیان،بنی صدر،صادق صبا،ابراهیم یزدی و حسین خمینی نوه آقای خمینی و ... و مصاحبه ای کاملا حرفه ای و به دور از هیچ اغراضی که نتیجه گیری را به بیننده واگذار می کرد.جدا که کیفورم!نه مثل کانال صدای آمریکا (که با آنکه قبل از بی بی سی فارسی بهترین کانال فارسی بود) کمی جانبداری از سلطنت طلبان در آن مشهود است  و  لونا شاد  طناز برندی معروف مکزیک را معرفی می کند در حول اخبارهای در حد مرگ وزندگی و نه مثل کانالهای صدا و سیمای کشورمان پر از دروغ وفریب ، پوپولیستی و مغرضانه .جدا دیدن برنامه ای در مورد انقلاب ایران و به دور از تعصب لذت ویژه ای دارد.لحظه ای فکر کردم متعلق هستم به کشوری آزاد. الان دارم متوجه میشوم که اخبار در مورد فلسطین و اسراییل چگونه باید باشد و مطمئنا هزاران آموختنی دیگر. درس خوبی است برای رسانه هایی که می خواهند پر محتوا و آزاد و بیطرف باشند.حتما ببینید.

خصلتهای رو به قبله من!

http://www.cincinnatimagazine.com/uploadedImages/Cincinnati_Magazine/Dine/2008/05-MAY_08/MAY08%20donna%20image.jpg



تغییر مهم در جا و شیوه زندگی برای هر کسی پس از مدتی تغیرات در خلق و خوی رو به همراه خواهد داشت.خصلتهایی از بین میرن یا کمرنگ میشن و خصایل دیگه ای زاده میشن یا پررنگتر میشن و مواردی هم بی تغییر باقی میمونند.داشتم به این موضوع فکر می کردم که تو این مدتی که ایران نبودم چه چیزایی در من از بین رفته یا کمتر شده که برا خودم جالب بود. برای مثال من از عربها بیزار بودم و الان این حس در من از بین رفته نه اینکه مثلا بشون علاقمند باشم ولی خوب نتیجه گیری اینکه همه جا خوب و بد داره برام جالب بوده. حس بی مسئولیتی که در ایران همراه من بود در اینجا بسیار کمرنگ شده .تفکر انداختن وظایف و کارهایم به گردن دیگران در من سیر بسیار نزولی داشته تا به مرز صفر.در ایران تعصبات بیجای زیادی داشتم که در اینجا خیلی کمتر شده.شاید حس حسادتی که در امور مختلف داشتم دروطن ،اینجا واقعا رنگ باخته.پرخاشگری زیادی که داشتم اینجا به مرز صفر رسیده.سر به سر دوستان گذاشتن و حتی پایه خنده کردن اونها خصلت بدی بود که در ینجا رنگ باخت.رفیق بازی بسیار وحشتناکی که در ایران داشتم که در موارد بسیاری به ضررم تمام شد تبدیل به فاز مقابل خود شده که ازسیل خروشان برو بیاهای دوران لیسانسم و دانشگاهم در میهن وپس از آن، آب باریکه ای بیشتر در اینجا ندارم و طبیعتا حس بر(bor) خوردنم و روابط اجتماعیم خیلی کمتر شده   در نتیجه اوضاع بهتر شده!از میزان دروغ گفتن ها و غیبت کردن هام کاسته شده  .احوالپرسیهام از آشنایان رو به افول گذاشته.اسراف  در من تقریبا مرده.خو دخواهی هام کمتر شده.اعتمادم به مردم و دوستان ابدا مانند گذشته نیست و رنگ باخته.و موردهای زیاد این چنینی .برخی از تغییرات بالا خوب و برخی بد هستن.احتمال این وجود داره که برا خیلیها عکس تغییرات ذکر شده رخ داده باشه . تا حالا فکر کردین شما  تحت یه شرایط خاص و نسبتا طولانی چه خصلتهایی تون کمرنگ شدن یا از بین رفتن؟؟! (فعلا مانورم روی از بین رفته هاست!)

یادی از یادگارهای یک دوست

http://grecja.home.pl/zorba/zorba.jpg


امروز مثل بیشتر روزها ریتمی توی مغزم و روحم می گشت که فقط کافی بود برم یو تیوب و سرچ کنم ، swan lake .یکی از قشنگترین فضاهای آروم زندگی برام مجسم شد.سال قبل ،پیش از رفتن دوستی به اون سر دنیا ،فرصتی پیش اومد تا روزی قبل رفتنش ،میهمان من بشه وهمان یک روز برای معرفی  دریاچه قو توسط او و نوشیدن تا ابد اون دریاچه برای من کافی بود.دوستی که در مدت همسایگی با او جدا چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم.با اونکه از نظر سنی شاید لااقل شش سالی بزرگتر از من بود ولی شاید تو روحیات چونان بیست ساله ای بود. پیشنهاد گوشیدن موزیکswan lake وzorbas dance شاید حداقل یادگارهاییست که از او دارم.و زوربای یونانی که او معرفی کرد.کتابی به غایت زیبا و امید بخش. دریاچه قویی که روز آخر با گوش نوشیدیم.پسری آرام که هر موقع  که می دیدمش ناخوداگاه رقص زوربا رو یادم می آورد.یادم نرفته هنوز. در مورد خوشبختی صحبت بود و مثال او در مورد فردی کارتن خواب که صبح به صبح برای کبوترها دانه می ریخت و زیبایی زندگی را در آن می دید.دیدن رقص بازیل و زوربا در ساحل خالی در حالیکه هر کس جای آنها بود از بازی مثلا بد روزگار جا می زد و ناامید میشد، مسبب، هم او بود که رفت. کتاب زوربا چونان کتاب مقدس کشیشان به همراهش بود.اینک قسمتی از متن کتاب زوربا  رو میذارم به یاد او و برای جویندگان خوشبختی که البته اگر بخواهیم بسیار ساده به دست می آید، نیکوس کازانتزاکیس فرمول را دراین کتاب ارائه می دهد، با یک جام شراب،یک بلوط برشته،یک منقل کوچک و زمزمه دریا...


به یاد یک روز صبح افتادم که در تنه ی درختی پیله ای را یافته بودم ، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آماده ی بیرون پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم ، اما پروانه زیاد درنگ میکرد و من شتاب داشتم .خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم .بی تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی میدهد در برابر چشمان من روی داد .پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را میکشید از آن بیرون خزید ،و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمیبرم ،بالهای پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزانش میکوشید که آنها را از هم بگشاید . من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش میکردم ،ولی بیهوده بود .بلوغی صبورانه لازم بود ،و باز شدن بالها می بایست آهسته در برابر پرتو خورشید صورت بگیرد ،اکنون دیگر خیلی دیر شده بود .نفس من پراونه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود.مایوس و بیحال تکانی به خود داد و چند ثانیه ی بعد در کف دست من جان سپرد.

این نعش کوچک به گمان من بزرگترین باری است که بر دوش وجدان خود دارم ،زیرا من امروز خوب میفهمم که تعدی به قوانین طبیعت کفر محض است ، ما نبایدشتاب کنیم ،نباید بی تابی از خودمان نشان بدهیم ،و بایدبا اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.